ای یار با من بمان

تو عزیزی، تو رفیقی
تو پناهی، تو شفیقی
تو بهاری، تو خزانی
تو نه ازاینی نه ازآنی
تو شرابی ،تو الستی
وه که تو در دلم نشستی
ای یار با من بمان
ساز بزن نامم بخوان
من کیستم بی تو
من نیستم بی تو
من همان آشفته جانم
مجنونم، نادانم، هیچ ندانم
من همان رهرو راهم
من محتاج پناهم
ای یار با من بمان
ساز بزن نامم بخوان
خانه مان دلتنگ توست
گوشم سرشار از آهنگ توست
آسمان دل من هم برفیست
حرف هایم پر ز بی حرفیست
کجایی تا اشک مرا پاک کنی
دل من مرد کجایی تا مرا خاک کنی
ای یار با من بمان
ساز بزن نامم بخوان
یادت هست آن شب مهتابی
هر دو مست دلهامان آفتابی
تو در آغوشم خفته بودی
برایم قصه غصه هایت را گفته بودی
یاد آن عهدت که هستی
همان عهد لحظه های مستی
گفتی تا ابد می مانم
ساز می زنم نامت می خوانم
ای یار با من بمان
ساز بزن نامم بخوان

نوشتن

غروب ابری و برفی و من در دفتر کارم نشسته ام، کلافه از جلسه ای سنگین و خسته از روزی پر تنش
بعد از مدتها سری به وبلاگم زدم، مدتهاست که یکی از دغدغه های ذهنیم اینست که چرا دیگر نمی توانم بنویسم در مقطعی از زندگی بی اغراق هر روز مطلبی جدید می نوشتم در وبلاگ ، روی کاغذ، پشت جعبه دستمال کاغذی ، حتی دنبال خرید یک رکوردر بودم که گاهی اگر در خیابان و یا پشت ماشین چیزی به دهنم رسید ضبط کنم و بعد بنویسم ده ها داستان کوتاه و یک رمان نتیجه آن سالها بود، اما به بکباره و شاید هم کم کم، تب فرو نشست و حالا هر بار که دست به قلم می برم ذهنم خالی خالیست. برایم مهم است که بدانم چرا
اگر بخواهم آن دوران را واکاوی کنم چند نکته قابل تامل است من در مقطع جدایی از همسرم بودم و در شهری کویری تنها بودم و بسیار تحت فشار
آیا به راستی فشار و رنج زمینه ساز هنر هستند یعنی هیچ هنرمندی نیست که در وضعیت آرامش اثری خلق کند، آیا آنچه من اکنون در آن غوطه ورم آرامش است یا روزمرگی و آیا براستی روزمرگیست که آفرینش را در نطفه خفه می کند، امروز یکی از شعر های قدیمی ام را خواندم، کاری به اشکالات تکنیکی آن ندارم اما روح دارد، حس دارد و من این روح و حس را گم کرده ام و سخت دلتنگش هستم.

مالکیت

مالکیت از آن مغوله های پیچیده است. ما می خواهیم داشته باشیم و هرچقدر داشته هایمان بیشتر باشد قدرتمند تریم. این فی النفسه خوب است اما مشکل زمانی پیش می آید که مرز این مالکیت را فراموش می کنیم
من ماشین دارم
من خانه دارم
من تحصیلات دارم
من پول دارم
من شغل دارم
این ها داشته های ماست برای بدست آوردنشان تلاش می کنیم و برای حفظشان می جنگیم.
من بچه دارم
من زن دارم
من شوهر دارم
من مادر و پدر دارم
این ها هم داشته های ما هستند برای بدست آوردنشان تلاش می کنیم و برای حفظشان می جنگیم.
اما تفاوتی بزرگ بین این داشته هاست، دسته اول اختیاری ندارد اما دسته دوم صاحب خرد، حق انتخاب و شعور است و اینجاست که رابطه پیش می اید کنش متقابل دو ذیشعور
اما ما چقدر به این مطلب توجه داریم آیا به راستی به دنبال ارتباطیم یا به دنبال افزایش سرمایه.عبارات آشنایی مثل
زنمه دوستش دارم نمی خوام بره
شوهرمه باید مال من باشه
بچمه اختیارش رو دارم
و
اینها را بارها و بارها شنیده ایم و یا شاید هم گفته ایم اما آیا ما اجازه داریم برای انسانها این چنین تعیین تکلیف کنیم
آیا ما ترسمان از تنهایی را پشت این حرف ها پنهان نمی کنیم آیا به حس ساده مالکیت برچسب مقدس عشق نمی چسبانیم
روزی عزیزی از من خورده گرفت که چرا وقتی من به تو گفتم که با کس دیگری خوشبختم تو ناراحت نشدی ،
بارها شنیده ایم زمانی که کسی قصد ازدواج دارد به شوخی به او می گویند که دوران آزادی تمام شد، آیا باید چنین باشد، آیا مقوله مقدس، زیبا و پایدار ازدواج چیزی در حد برده داریست. آیا ارتباط سالم دو انسان در حد جنگ بر سر داشتن سخیف است. آیا حس زیبا و با شکوه داشتن فرزند، راهیست برای تخلیه عقده های سرخورده ما که ثابت کنیم من می توام برای یک اتسان تصمیم بگبرم آن هم مایی که برای خودمان هم نمی توانیم تصمیم بگیریم چون خودمان هم مابملک کسی دیگری بوده ایم
و این چرخه بینهایت چیزی نیست جزارضای غریزه ای سرکوب شده

نفرت

نفرین نفرتت را خواندم
کاش معنی نفرت رو می فهمیدی(خیانت)
و تو ای نازنین خود گرفتار کدامین نفرینی

"فمن يعمل مثقال ذرة خيرا يره و من يعمل مثقال ذرة شرا يره"


دسته گل

آهسته قدم بر داشتم، کفشامو پشت در درآوردم، نمی خواستم هیچ چیزی باعث شه تا سورپریزم رو بهم بریزه، دوباره نگاهی به دسته گل انداختم 24 تا لاله سرخ ، کارت رو نگاه کردم، برای تو که بهترینی، آروم کلید انداختم و یواش در رو باز کردم، صدای ناله ضعیفی آمد، دل تو دلم نبود ، هیجان زده بودم،از فکر اینکه از دیدنم چقدر خوشحال میشه و اینکه چقدر دلم براش تنگ شده بود، دلم به هم می پیچید، دیشب پای تلفن کلی فیلم درآوردم تا نفهمه که امروز صبح می رسم، از ساعت 12 ظهر دیروز توی فرودگاه نشستم تا خلاصه ساعت 12 شب بلیط گیر آوردم.اما به هیجانش می ارزید.دسته گل رو رو زمین گذاشتم و لباسامو در آوردم، نگاهی به آیینه توی راهرو انداختم ،مرتب بودم، همینجوری که دوست داشت،صدای ناله ضعیفی آمد، پشت در اتاق بودم ، در نیمه باز بود ، از لای در نگاهی انداختم ، می خواستم مطمئن شم که خوابه، گلدون کنار تخت پر از گل بود ، لاله سرخ و کارت بزرگی روی گل ها، برای تو که بهترینی، دست ظریفی از زیر ملافه بیرون بود ، صدای ناله ضعیفی آمد و من برهنه پشت در اتاق به دسته گل نگاه می کردم

دوستت دارم

آرامم و آسوده، خوشبختم و در اوج آسمانها آوای دوستت دارم سر می دهم
در آن هنگام که در آغوشت خفته ام

مادر

من یک مادرم، مادر پسرکی بازیگوش، زمانی که برای اولین بار حرکتی نا محسوس در بطن وجودم مرا به لرزه انداخت و این انسان کوچک درون من رشد می کرد با هم حرف می زدیم من می گفتم و او با تک ضربه ای پاسخم را می داد.دوست نداشتم هیچگاه وجودم را ترک کند اما...
پوسته خود را شکافت و پهلوی من را و پا به این دنیا گذاشت
وزن 2/500، قد 50
اولین جدایی
نارس بود و در دستگاه خوابیده بود با سری به کوچکی پرتقال و انگشتانی به باریکی چوب کبریت
خیلی آرام بود و بیشتر می خوابید و من ساعتها خطوط بدن کوچکش را نگاه می کردم مثل نقاشی که بوم خود را می کاود
شیره وجودم را می نوشید و من در اوج خلسه. موجودی که تو از بدن خودت تغذیه اش می کنی
بیماری و شیری که خشکانیده شد
دومین جدایی
در آغوشم بود خسته نمی شدم و با شاید احساس نمی کردم او را به خود می چسباندم گاهی که بیرون می رفتیم ساعتها راه می رفتم و با او حرف می زذم و با چشمان درشت سبزش نگاهم می کرد من پای او بودم و او قلب من روزی اولین قدم هایش را برداشت دیگر خودش راه می رفت من پای او نبودم اما او همچنان قلب من بود
سومین جدایی
او روز به روز بزرگتر می شود و وابستگی هایش تغییر شکل می دهند اما برای من او هنوز هم در بطن وجودم ضربه هایی گاه به گاه می زند
امروز روز مادر است ساعت 10 تلفنم زنگ می زند
سلام مامیما روزت مبارک
صدایش شاد است و من از خوشحالیش آرامش می گیرم
دلم برایت تنگ شده پسرکم
منم، میام
کی
آخر تابستون
باشه مادر مراقب خودت باش
صدای ممتد بوق تلفن
شماره مادرم را می گیرم
سلام روزت مبارک