سایه

باز دخترک گریه می کرد آخه دوباره دوستشو گم کرده بود ، تنها دوستشو. دوستش مثل خودش ناز بود با موهای فرفری بلند و بدن استخوانی هر روز سر ظهر که آفتاب میومد وسط اسمون دوستش می رفت و قایم میشد و دخترک گریه می کرد
چقدر تنهایی سخته دوست نه؟

خواب آشفته

انقدر خوابام آشفته شده که صبحها خسته تر از شب قبل پا می شم. کابوس نیست بیشتر شبیه یه تابلوی سور رئال گنده ست. باید بنویسم احساس می کنم دچار انباشتگی فکر شدم

بشکن

همش به خاطر توئه که نمیرم
خوب برو
آخه وقتی تو نیستی خوش نیستم
یاد بگیر که باشی
تو هستی
نه
پس چرا می ری
خودت که می دونی چرا
اره، اما منم همون دلیل تورو دارم و نمی رم
این مشکل توئه
راست میگی
دلم برات تنگ میشه
برو
دلخوری
نه دارم بشکن می زنم
...............................

سئوال

کسی می دونه چرا هر بار که می خوام بنویسم انقدر مودب و رمانتیک می شم

زندان

پشت چادر پنجره
بدن نازک و ترد نهال نارنج
شهوت صندلی کهنهء چوبی
عطش گرم کتاب
خالیِ تنگ بلور
داغ ننگ لب لیوان
نالهء تنهایی سه تار لب دیوار
گل پرپر قالی
پوزخند قاب عکس رویِ دیوار
اعتراف نور
اینجا زندان من است

ای یار با من بمان

تو عزیزی، تو رفیقی
تو پناهی، تو شفیقی
تو بهاری، تو خزانی
تو نه ازاینی نه ازآنی
تو شرابی ،تو الستی
وه که تو در دلم نشستی
ای یار با من بمان
ساز بزن نامم بخوان
من کیستم بی تو
من نیستم بی تو
من همان آشفته جانم
مجنونم، نادانم، هیچ ندانم
من همان رهرو راهم
من محتاج پناهم
ای یار با من بمان
ساز بزن نامم بخوان
خانه مان دلتنگ توست
گوشم سرشار از آهنگ توست
آسمان دل من هم برفیست
حرف هایم پر ز بی حرفیست
کجایی تا اشک مرا پاک کنی
دل من مرد کجایی تا مرا خاک کنی
ای یار با من بمان
ساز بزن نامم بخوان
یادت هست آن شب مهتابی
هر دو مست دلهامان آفتابی
تو در آغوشم خفته بودی
برایم قصه غصه هایت را گفته بودی
یاد آن عهدت که هستی
همان عهد لحظه های مستی
گفتی تا ابد می مانم
ساز می زنم نامت می خوانم
ای یار با من بمان
ساز بزن نامم بخوان

نوشتن

غروب ابری و برفی و من در دفتر کارم نشسته ام، کلافه از جلسه ای سنگین و خسته از روزی پر تنش
بعد از مدتها سری به وبلاگم زدم، مدتهاست که یکی از دغدغه های ذهنیم اینست که چرا دیگر نمی توانم بنویسم در مقطعی از زندگی بی اغراق هر روز مطلبی جدید می نوشتم در وبلاگ ، روی کاغذ، پشت جعبه دستمال کاغذی ، حتی دنبال خرید یک رکوردر بودم که گاهی اگر در خیابان و یا پشت ماشین چیزی به دهنم رسید ضبط کنم و بعد بنویسم ده ها داستان کوتاه و یک رمان نتیجه آن سالها بود، اما به بکباره و شاید هم کم کم، تب فرو نشست و حالا هر بار که دست به قلم می برم ذهنم خالی خالیست. برایم مهم است که بدانم چرا
اگر بخواهم آن دوران را واکاوی کنم چند نکته قابل تامل است من در مقطع جدایی از همسرم بودم و در شهری کویری تنها بودم و بسیار تحت فشار
آیا به راستی فشار و رنج زمینه ساز هنر هستند یعنی هیچ هنرمندی نیست که در وضعیت آرامش اثری خلق کند، آیا آنچه من اکنون در آن غوطه ورم آرامش است یا روزمرگی و آیا براستی روزمرگیست که آفرینش را در نطفه خفه می کند، امروز یکی از شعر های قدیمی ام را خواندم، کاری به اشکالات تکنیکی آن ندارم اما روح دارد، حس دارد و من این روح و حس را گم کرده ام و سخت دلتنگش هستم.